برای بشریت تا ببیند!
وقتی زنت را ابژه می کنند-می کنند!
مگر بهتر از این می توانستم عنوانی برگزینم تا با آن تاکیدم را بر ابژه شدن نشان دهم. ابژه ای که سرتاپا ابژه است و لاغیر. ابژه ای که سوژگی اش ابداً در آن تجلی پیدا نمی کند و سوژه ای که می میرد به همین راحتی و غم انگیزی.
این چند روز خبری دردناک مطبوعات را به تلاطم کشیده است. مشتی به اصطلاح اراذل در خمینی شهر (و جالب است که درست در همین خمینی شهر!) خانه ای را محاصره کرده اند و جلوی چشم جفت ها و شوهرانِ آن زنان به زنان تجاوز کرده اند. این دردناک است. خیلی هم دردناک است و همین دردناکی اش است که انسان را مجبور به در خود رفتن و دست به قلم بردن (اینجا کیبورد) می کند. خط و ربطِ اینگونه دست به قلم بردن برای من به این دلیل است که این چند روزه حواسِ من پیِ ژیژک رفته؛ پیِ ایدئولوژی و سوژه اش. می خواهم بگویم که دقیقاً همینجاست که ایدئولوژی که به زعمِ ژیژک به واقعیت آغشته است خود را نمایان می کند. و چه دردناک که همینجا! ایدئولوژی به ما خورانده است که حجاب به این دلیل ضروری است که دستِ اجنبی به ناموسِ ما نرسد. یعنی اینکه واقعاً باید از این هراسید و به همین دلیل حجاب را بر سرِ زن کشید. و به مرد می گوید که اگر زنش حجاب نداشته باشد تجاوز به او گریزناپذیر است. هی او را می ترساند که به زنت تجاوز می کنند و دستِ آخر....... می کنند. آن هم جلوی چشمانش تا بفهمد که ایدئولوژی حرف هایش بی حساب و کتاب نیست! آن مردی که در آن ساختمان، تجاوز به زنش را می بیند کاملاً ربطِ ایدئولوژی با واقعیت را درک می کند. آنگاه که زنش را به جرمِ بی حجابی جلوی چشمانِ او می خوابانند او کاملاً این را درک می کند و من و شما هم بی شک اگر خود را در آن موقعیت بیابیم این را درک خواهیم کرد. و می دانم که حتی جای آنها نشستن در خیال نیز تحمل نکردنی است.
این را گفتم که چیزِ دیگر را بگویم و دستِ آخر از آنچه اول گفتم نتیجه ای حاصل کنم. می خواهم اینجا بیشتر پایِ سوژه را وسط بکشم. سوژه ای که به زعمِ ژیژک باید از خودش بیرون بزند و خود را جزئی از جهانِ ابژه ها درک کند دریابد که او هم ابژه است و هم سوژه. می خواهم تصویرِ آن تجاوز را متصور شوید. شما دست و پا بسته گوشه ای ایستاده اید. و مردی که شما نیستید در حالِ تجاوز به زنِ شماست. زنی که به ابژه ای ناب بدل شده است. آیا نیازی هست که مرد بیرون از خودش برود تا سوژه-ابژه بودنش را دریابد.....نه! سوژه همانجا می ایستد و زنی که تا همین چند دقیقه ی پیش سوژه بود است را تنها ابژه در می یابد. او حتی تنِ خودش را با تنِ زنش یکی می پندارد و با هر تکانه ی مردِ متجاوز تنش به لرزه می افتد. او همانجا در می یابد که سوژه و ابژه گویا در هم تداخل یافته اند. همانجا خلا را دریافت می کند اصلاً نیازی به درونِ خود رفتن ندارد تا اینها را دریابد. در حال به شهود می رسد! حال به سوژه ی ژیژکی برگردیم. او به درونِ خود می رود و واقعیتِ ابژگی اش را در می یابد وسعی می کند که آنگونه که خود می خواهد و می تواند آنرا برای خود روایت کند یا به قولی نمادینش کند. این روایتِ دیگر گون همان جایی است که می تواند عامل را به عامل تبدیل نماید تا کاملاً گرفتارِ ساختار نشود و به آنچنان به انقیاد آن در نیاید. ولی من می خواهم همین جا سرِ ژیژک داد بزنم که دارد به خطا می رود. به نظرِ شما این سوژه اگر به درونِ خود برود به چه تصویری بر خواهد خورد؟.....کمی فکر کنید..... مطمئناً در این "شب جهان" سه تن حضور دارند: دو مرد و یک زن، و خودش را دست و پا بسته می بیند و زنش را ابژه ی مردی فاعل! و نکته اینجاست که نا خودآگاه به این تصویر می رسد (اصلاً همان زمانی هم که در واقعیت نشسته و تجاوز به زنش را می بیند بدونِ آنکه زوری بزند و از خود بکند و بیرون بزند با هر پلک به هم زدن خودش را می بیند که دست و پایش بسته است. گرچه هیچ آینه ای نیست و چشمانِ او هم رفته رفته در حالِ خون آلود تر شدن است). و به نظرِ شما چه می کند. به راحتی اگر خودتان را جای او بگذارید می فهیمد که چه می کند....مگر نه این است که دست به اسلحه می برد تا آن مرد را به ابژه ای تام بدل کند و دست به خونش آغشته کند. کاری که منِ نوعی نیز اگر دستم به آن متجاوز برسد شک نکنید که انجام خواهم داد بی هیچ دست-دست و تعللی!
بیایید دوباره این تصاویرِ در هم و درد آور را با هم مرور کنیم: خودِ دست بسته آن مرد به نظر شما چیست؟ آیا می توانیم بگوییم که ساختار است؟ و او این ساختار را در عریان ترین حالتش می بیند؟ و همین باعث می شود که دست به عمل بزند، اسلحه به دست بگیرد و انقلاب کند؟ آری ژیژکِ عزیز. این مردِ خسته با تمامِ وجود، قرابتِ ایدئولوژی و واقعیت را دریافته و با فهمِ خودش از سوژه گی کاملاً انقیادِ ساختار را با پوست و گوشتِ خود حس کرده است. او راهی ندارد به جز عمل، به جز انقلاب. ژیژکِ عزیز سوژه ی تو باید چشمانش باز باشد و همه ی اینها را باید ببیند تا دست به عمل برد و جز این هیچ گاه دست به عمل نخواهد برد. و یادت باشد که برای رسیدن به این دید زوری نمی زند. اگر هم زوری بزند برای ندیدنش است! او می بیند که ایدئولوژی زنش را می خواباند؛ او می بیند که ساختار دست او را می بندد تا زنش را جلوی چشمانش لخت و عریان پشت و رو کند و او بی آنکه بخواهد به آگاهی می رسد.......و تف به این زندگی و تف به آن ایدئولوژی و تف به آن سوژه ای که این انقیادِ ساختار را درک نمی کند؛ تف!
و همین جا قسم می خورم که دست به اسلحه خواهم برد و آن مرد متجاوز را خواهم کشت. دست به اسلحه می برم و ساختار را از هم می گسلم تا ایدئوژیِ مزخرفش در هم بپاشد و اگر نکنم دستِ آخر خودم را خواهم کشت. بلایی که شاید آن مرد، اگر مرد باشد و توان دست به اسلحه بردن نداشته باشد باید با خود بکند گرچه اگر کاری نکند و خودش را نکشد نیز در حکمِ مرده ای بیش نیست: زنده ای مرده! والسلام.
